تبليغاتX
باران پاییزی
باران پاییزی
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
تقدیم به تو بهترین وعزیزترینم

 

برای تو می نویسم

 
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است

برای تويی كه قلبت پـاك است

 

 

 

 

اگه بارون بگیره تو میرسی ، از پس گریه های دلواپسی

منو میدوزدی از این شب سیاه ، منو میبری به مهمونی ماه

نفسم با عطر تو تازه میشه ، اسم من با تو پر آوازه میشه

وقتی بارون میباره رو تن کوچه های خیس

رو بخار پنجره یه حرف تازه بنویس

بنویس فاصله ها یه روز به آخر میرسن

 بنویس هیچ کسی به اندازه ما عاشق نیس

 

 

 

از همه ی وبگذرها و وبلاگ نویس ها خداحافظی میکنم

 

این آخرین پستو تقدیم می کنم به تو بهترینم R

 

 

Bye for ever!!!!................

R.B

 




+ ا نوشته شده توسط : باران پاییزی در ساعت 11:6 بعد از ظهر
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
هدیه

 

لبخندت را به من هدیه بنما

که من در سال روز میلادم

هدیه ای زیباتر از این نخواهم داشت

و آن گاه که شمع های خیالی را

همراه با تبسم هایت خاموش می کنم

وفایت را به من هدیه بنما

که سروده های نا سروده ام را تقدیمت کنم

نگاهت را به من هدیه بنما

که به جای شعله های نوزده شمع همیشه روشن بماند

لبخندت را به من هدیه بنما

تا غنچه های سرخ باغ را در برابرش پرپر کنم

من نوزده بهارم را در پای تو خزان می کنم

من کلبه تو را کاخ محبت می کنم

و خود شمعی می شوم چون نوزده شمع دیگر و می سوزم

ومن تمامی عمرم را و همه تحفه ام را

که همان آغاز میلادم است

به تو هدیه می دهم

 

 




+ ا نوشته شده توسط : باران پاییزی در ساعت 1:35 قبل از ظهر
پنجشنبه یازدهم آبان 1385


 

تو برزخ کوچيکي که هر روز بايد ازش بگذرم راه مي رم.

ديروز تو اين برزخ وقتي خورشيد مستقيم مي خورد به پيشونيم ياد جهنمي افتادم که ازش خيلي چيزها شنيدم

 و نشنيدم.

 .زير چشمي يه نگاه بهش کردم و گفتم ببين ما که توي اين دنيا داريم مي سوزيم دلت ميياد اون دنيا هم

بسوزوني .

. توئي که به ارحم الراحمين بودنت ايمان داريم.

نه ، نمي تونم باور کنم با اين مهربونيت دلت بياد خلق شده اي که عاشقش هستي روبسوزوني .

خودت گفتي از حق خودت مي گذري . دوست ندارم به گفتت شک کنم . ولي اينم ميدونم از حق بنده هات 

نمي گذري .

. آره به حق الناس هم ايمان دارم . ميدوني مي نويسم تا بخوني ،سند بمونه ، که يه روزي يکي از بنده هات

تو يکي از روزهاي گرم ازت يه خواهشي داشته .

.من مي دونم دير يا زود بايد بار سفر رو ببندم زيادي دارم اين پا و اون پا مي کنم ،باشه من که حرفي ندارم

 ولي يه خواهش بزرگ ازت دارم خيلي هم بزرگ ، ازت مي خوام کمکم کني توي اين دنيا مديون کسي نباشم

 بذار اون دنيا خودم باشم و خودت هرچند شايد درست نباشه بگم خودم آخه مي دونم تو دوست نداري بندت

خودشو از خودت جدا بدونه.

 ميدوني توي اين دنيا فرصت جبران هست ولي بعضي وقتها اين فرصتها رو نمي بينيم .تو که مي دوني اين

روزا چقدر دلم از دروغها و چند رنگي ها گرفته نذار اسم من با بي اعتمادي يار بشه

 




+ ا نوشته شده توسط : باران پاییزی در ساعت 3:29 قبل از ظهر
پنجشنبه چهارم آبان 1385


 

 

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن

وهراسی مدار از آن که بگویند

ترانه بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ما ترانه بیهودگی نیست

چرا که در عشق حرفی بیهوده نیست

حتی بگذار خورشید بر نیاید به خاطر فردای ما

اگر بر ما منتی است

چرا که عشق خود فرداست

خود همیشه است  

 

زندگي به من آموخت که براي پيدا کردن مسيرم نبايد به اميد دستگيري ديگران باشم، بايد خودم آنقدر زمين بخورم و بلند شوم تا راه را بيابم!

آموختم که عشق واقعي در طول زمان و مکان از دل بيرون نمي‌رود. اگر کسي مي‌تواند عشقش را کنار بگذارد بايد بداند که آن هوسي بيش نبوده است. عشق واقعي شعله اي است که هرگز خاموش نمي‌شود

آموختم که نبايد لگام زندگيم را به دست ديگران بدهم... من بايد خودم تعيين کنم که به کدام سمت بايد حرکت کنم، حتي اگر اشتباه بروم، راهي که با انتخاب خود مي روم تجربه هاي قشنگي دارد

آموختم که: چيزي را که قبلاً بهم ثابت شده، دوباره آزمايش نکنم. اگر هزار بار از يک راه رفتم و زمين خوردم، منتظر نباشم که آن راه درست شود، بايد مسير زندگيم را تغيير دهم.

آموختم که براي گفتن حرفهاي دلم بايد به پيروي از مولايم به چاه تکيه کنم. چون حرفي که به ديگران گفته شود سه پيامد به دنبال دارد: يا سرزنش و تمسخر دارد،‌ يا حسادت، يا اينکه چند روز بعد دهان به دهان مي‌چرخد.

آموختم اگر خواهان موفقيت در زندگي هستم، دروغ بگويم! به کسي اعتماد نکنم و تابع اين قانون باشم که يا بکشم يا کشته شوم... يا له کنم يا له شوم!

 

 

 

.•* *•. .•*. باران پاییزی .•* *•. .•*.

 




+ ا نوشته شده توسط : باران پاییزی در ساعت 3:58 قبل از ظهر
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385
تقدیم به تو

 

 

با تو آغاز می کنم خوب من به نام تو

می نویسم قصه ای تازه از الهام تو

ای شروع دل پذیر مثل خورشید بی نظیر

به تو تقدیم می کنم عشق و از من بپذیر

ای قشنگترین بهانه واسه گفتن ترانه

من یه عشق جاودانه به تو تقدیم می کنم

در این غربت شبانه با صداقت عاشقانه

قلبم و با این ترانه به تو تقدیم می کنم

ای طلوع ماندگار گل همیشه بهار

به تو تقدیم میکنم هر چه هست در روزگار

گفته ها نا گفته ها هر چه هست در باورم

به تو تقدیم میکنم آرزوی آخرم 

 

دیروز تو را در موج های دریا دیدم که اوج می گرفتی

دیروز تو را در چشمهای چشمه دیدم که شفاف وآشنا می درخشیدی

دیروز تو را در در آسمان دیدم آه نه تو خود آسمان بودی

آبی و بی کرانه و دست نیافتنی

  

 تن پوش تو شمیم شکوفه است

در سایه ات بهار آینه می کارد

ای ایستاده سبز

ای سبز ایستاده

باران تکرار نام تواست

 

 

 

تمام زندگیت سرشار از عشق است

تو با اشک پروانه و صدای قلب اقاقی ها زندگی کردی

تو دیروز به حال پروانه عاشق گریستی

تو دلت را به دریا زدی

و دل دریایی ات را برایم تنگ کردی

پیچک های خانه با نوازش تو سبز شدن

شقایق ها با دبدن تو سر بلند کردند و به تو خندیدند

و تو با لبخندت گونه هایشان را سرخ کردی

هر روز از نردبان آتشین عشق بالا می روی

و من زیر این آتش عشق ذره ذره آب می شوم

تو آن روز دل کوچک اما بی کرا نه ات را به من سپردی

ومن همان روز فهمیدم که مجنون تر از تو عاشقی ندیدم

 

تو شگفت انگیزی سزاوار و دوست داشتنی

این همه را قدر بدان

نه کسی هرگز چون تو بوده

ونه کسی چون تو خواهد بود

تو یگانه ای و بدیع

و هر آن چه از تو چنین موجود بی همتایی ساخته

در خور عشق است و تحسین

 

با تو بوده ام همیشه و در همه جا

با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست چنان که جسم را از روح

و زمین را از آسمان ودرخت را از آفتاب

تو دلیل حیات من بوده و هستی

و چنان با این دلیل زیسته ام

که باور کردم علت بودن من تو هستی

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:

همیشه با تو

 

 

وقتی تو در کنارم هستی

وقتی حرفهایم را به گل ها می رسانی

وقتی دستهایت سایبان تنهایی ام میشود

وقتی صدایت روحم را نوازش می دهد

می خواهم بگویم

خیلی دوستت دارم

 

 

 




+ ا نوشته شده توسط : باران پاییزی در ساعت 2:17 بعد از ظهر